روشهای جالب و فوق العاده خنده دار (طنز) برای با کلاس شدن



آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد، تبسّم آسان است، امّا ارزش لبخند زمانی دو چندان است که در شرایط نابسمان و سخت نیز لبخند را بر لب داشته باشید!”
برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید.
لحظه ی پاک نیایش دارم از خدا یه خواهش ، بر سر دل های سوخته بکشه دست نوازش .
![]()
برای خواندن این اس ام اس ها به ادامه مطلب بروید.

خیلی از دوستانم از من سوال می کنند که، “آیا سرنوشت به انتخاب ما بستگی دارد یا شانس؟”. این مسئله تاحدود زیادی متناقض است. فرد سوال کننده باور دارد که سرنوشتی وجود دارد؛ و اینکه می تواند آن را با انتخاب های خود رقم بزند، یااینکه شانس آنرا تعیین می کند؛ سوال او این است که سرنوشت ما انسانها به شانس بستگی دارد یا به انتخاب های خودمان. برای درک این تناقض و بررسی عمیق تر این موضوع، ابتدا باید این واژگان را تعریف کنیم.
برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید
۸ سوال برای شناخت بهتر دروغگو ها
![]()
به خاطر داشته باش که عشقهای به یادماندنی و دستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند.
وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
برای خواندن دیگر مطالب به ادامه مطلب بروید.
سلام دوستان عزیز امید وارم روز خوبی را سپری کرده باشید امروز می خوام به شما خاطره شیرینمو تعریف کنم امید وارم خوب باشه…………..!!!!!!!!!!!……….!!!!!!!!!!!!…….!!!!!!……….!!!!!!!
خوب اولین روزی که من می خواستم به مدرسه برم روزی مثل همین روز هابود البته با این فرق که اون وقت من ۶ ساله بود اما حالا ۱۳ ساله هستم….خوب اون روز من با کاکایم رشید جان رفتیم که ثبت نام کنیم… خوب اون روز رفتیم به کلاس آماده گی ثبت نام کردیم،…و ما رفتیم که صنف موپیدا کنیم که داشتیم می گذشتیم که یک بار در یک صنف از قوم ها ی خود دیدم و چون ما با هم بسیار دوست های خوب بودیم به همین خاطر به کاکایم گفتم که من هم به این صنف درس می خوانم ،… بعد کاکایم به من گفتند برو به همون صنف بشین و درس بخون خوب من هم رفتم،…بعد همون جا به درس خون دن شروع کردم،….. و وقتی که از مدرسه رخصت شدیم رفتم به طرف خانه …. خوب رسیدم که دیدم بابام با کاکایم دارن صحبت می کنند، و همین طوری که داشتند صحبت می کردن من از لای صحبت ها شون شنیدم که کاکایم می گفتند: من رامین را به صنف آماده گی ثبت نام کردم اما اونو به صنف اول بردم،… بعد بابایم پرسیدند چرا به صنف اول،….؟ بعد کاکایم گفتند من و رامین داشتیم از اونجا می گذشتیم که رامین یک بار چشمش به دوستاش افتاد ،بعد برام گفت من به همین صنف درس می خوانم برای همین من هم قبول کردم……… خوب این هم از این خاطره من،…. من می خوام یک کم دیگه سرتونو به درد بیارم ،……. وقتی که کتابچه هامون نصفه می شد نصفش پور می شد،…… ما بچه ها برای اینکه از دست این راحت بشیم نصف دیگر اش با الف پور می کردیم ویکی دیگه می خریدیم،…..خوب این کار ۲ فایده داشت ۱این که جدیدش رو می خریدیم ۲ از این که اسراف هم نمی کردیم،…. ما به یک تیر دو نشان می زدیم،………………..!!!!!!!!!!!!!!!!!!……………..!!!!!!!!!!!!