روشهای جالب و فوق العاده خنده دار (طنز) برای با کلاس شدن

نوشته شده در قسمت : اس ام اس وجوك, عمومی توسط : رامین سلطانزاده در تاریخ : اسفند ۷م, ۱۳۸۸

کلیک کنید – ادامه مطلب ..

چرا در زندگی احساس شادی نمی کنید؟

نوشته شده در قسمت : عمومی, نوشته هايم توسط : رامین سلطانزاده در تاریخ : اسفند ۵م, ۱۳۸۸

آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد، تبسّم آسان است، امّا ارزش لبخند زمانی دو چندان است که در شرایط نابسمان و سخت نیز لبخند را بر لب داشته باشید!”

برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید.

کلیک کنید – ادامه مطلب ..

اس ام اس های عاشقانه

نوشته شده در قسمت : اس ام اس وجوك, عمومی توسط : رامین سلطانزاده در تاریخ : اسفند ۴م, ۱۳۸۸

لحظه ی پاک نیایش دارم از خدا یه خواهش ، بر سر دل های سوخته بکشه دست نوازش .


برای خواندن این اس ام اس ها به ادامه مطلب بروید.



کلیک کنید – ادامه مطلب ..

جوک های خنده دار

نوشته شده در قسمت : اس ام اس وجوك, عمومی توسط : رامین سلطانزاده در تاریخ : اسفند ۴م, ۱۳۸۸

برای خواندن جوک ها به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

کلیک کنید – ادامه مطلب ..

سرنوشت: انتخاب یا شانس؟

نوشته شده در قسمت : عمومی, نوشته هايم توسط : رامین سلطانزاده در تاریخ : اسفند ۴م, ۱۳۸۸

خیلی از دوستانم از من سوال می کنند که، “آیا سرنوشت به انتخاب ما بستگی دارد یا شانس؟”. این مسئله تاحدود زیادی متناقض است. فرد سوال کننده باور دارد که سرنوشتی وجود دارد؛ و اینکه می تواند آن را با انتخاب های خود رقم بزند، یااینکه شانس آنرا تعیین می کند؛ سوال او این است که سرنوشت ما انسانها به شانس بستگی دارد یا به انتخاب های خودمان. برای درک این تناقض و بررسی عمیق تر این موضوع، ابتدا باید این واژگان را تعریف کنیم.

برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید

کلیک کنید – ادامه مطلب ..

چگونه دروغگوها را می‌شناسید؟

نوشته شده در قسمت : عمومی, نوشته هايم توسط : رامین سلطانزاده در تاریخ : اسفند ۳م, ۱۳۸۸


۸ سوال برای شناخت بهتر دروغگو ها


برای هر کسی پیش می‌آید که گاهی دروغی بگوید. اگر چه این دروغ گفتن «بله» باشد وقتی که پاسخ درست «نه» است. اما آیا شما می‌توانید بگویید چه موقع دیگران با شما صادق نیستند؟
برای هر کسی پیش می‌آید که گاهی دروغی مصلحت‌آمیز بگوید. اگر چه این دروغ گفتن «بله» باشد وقتی که پاسخ درست «نه» است و یا پنهان کردن حقیقتی برای رعایت احساسات دیگران باشد. اما آیا شما می‌توانید بگویید چه موقع دیگران با شما صادق نیستند؟

برای خواندن دیگرمطالب به ادامه مطلب مراجعه کنید

کلیک کنید – ادامه مطلب ..

جملات کوتاه زندگی

نوشته شده در قسمت : عمومی, نوشته هايم توسط : رامین سلطانزاده در تاریخ : اسفند ۳م, ۱۳۸۸

وقتی میخواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای.

به خاطر داشته باش که عشق‎های به یادماندنی و دستاوردهای عظیم، به خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.
وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

برای خواندن دیگر مطالب به ادامه مطلب بروید.

کلیک کنید – ادامه مطلب ..

اس ام اس های سر کاری

نوشته شده در قسمت : اس ام اس وجوك, عمومی توسط : رامین سلطانزاده در تاریخ : اسفند ۳م, ۱۳۸۸

حتما سر بزنید از دست نره ها

کلیک کنید – ادامه مطلب ..

اس ام اس های روز عشق روز ولنتاین

نوشته شده در قسمت : اس ام اس وجوك, عمومی توسط : رامین سلطانزاده در تاریخ : اسفند ۱م, ۱۳۸۸

مجموعه اس ام اس های روز عشق روز ولنتاین

کلیک کنید – ادامه مطلب ..

اولین باری که با مدرسه آشنا شدم…!!!

نوشته شده در قسمت : عمومی, نوشته هايم توسط : رامین سلطانزاده در تاریخ : بهمن ۷م, ۱۳۸۸

سلام دوستان عزیز  امید وارم روز خوبی را سپری کرده باشید امروز می خوام به شما خاطره شیرینمو تعریف کنم  امید وارم خوب باشه…………..!!!!!!!!!!!……….!!!!!!!!!!!!…….!!!!!!……….!!!!!!!

خوب اولین روزی که من می خواستم به مدرسه برم روزی مثل همین روز هابود البته با این فرق که اون وقت من ۶ ساله بود اما حالا ۱۳ ساله هستم….خوب اون روز من با کاکایم رشید جان رفتیم که ثبت نام کنیم… خوب اون روز رفتیم به کلاس آماده گی ثبت نام کردیم،…و ما رفتیم که صنف موپیدا کنیم که داشتیم می گذشتیم که یک بار در یک صنف از قوم ها ی خود دیدم و چون ما با هم بسیار دوست های خوب بودیم به همین خاطر به کاکایم گفتم که من هم به این صنف درس می خوانم ،… بعد کاکایم به من گفتند برو به همون صنف بشین و درس بخون خوب من هم رفتم،…بعد همون جا به درس خون دن شروع کردم،….. و وقتی که از مدرسه رخصت شدیم رفتم به طرف خانه …. خوب رسیدم که دیدم بابام با کاکایم دارن صحبت می کنند، و همین طوری که داشتند صحبت می کردن من از لای صحبت ها شون شنیدم که کاکایم می گفتند: من رامین را به صنف آماده گی ثبت نام کردم اما اونو به صنف اول بردم،… بعد بابایم پرسیدند چرا به صنف اول،….؟ بعد کاکایم گفتند من و رامین داشتیم از اونجا می گذشتیم که رامین یک بار چشمش به دوستاش افتاد ،بعد برام گفت من به همین صنف درس می خوانم برای همین من هم قبول کردم……… خوب این هم از این خاطره من،…. من می خوام یک کم دیگه سرتونو به درد بیارم ،……. وقتی که کتابچه هامون نصفه می شد نصفش پور می شد،…… ما بچه ها برای اینکه از دست این راحت بشیم نصف دیگر اش با الف پور می کردیم ویکی دیگه می خریدیم،…..خوب این کار ۲ فایده داشت ۱این که جدیدش رو می خریدیم ۲ از این که اسراف هم نمی کردیم،…. ما به یک تیر دو نشان می زدیم،………………..!!!!!!!!!!!!!!!!!!……………..!!!!!!!!!!!!