سلام دوستان عزیز ،سال نو۱۳۸۹ و نوروز نو مبارک باشه،امید وارم که سال گدشته را به خوبی سپری کرده باشین،خوب اگر کسی هم که سال قبلی رو به خوبی سپری نکرده ،پس کوشش کنه که سال جدید رو به خوبی سپری کنه و سال قبلی رو جبران کنه،خوب با شروع شدن سال جدید مکاتب هم شروع شد ،با این کار شما دیگه کم وقت دارین که انترنت کار کنین، مگی همین طوری نیست.من که همین طوریم، وقتی که مکاتب شروع شد،من خیلی وقت ندارم که خیلی انترینت کار کنم.خوب از این حرف ها بگزریم ،باز هم سال نو مبارک باشه، امید وارم این سال، سال خوبی سپری شود و ازاین سال خاطره های خوبی داشته باشین،……به امید موفقیت بیشتر

آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد، تبسّم آسان است، امّا ارزش لبخند زمانی دو چندان است که در شرایط نابسمان و سخت نیز لبخند را بر لب داشته باشید!”
برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید.
کلیک کنید – ادامه مطلب ..

خیلی از دوستانم از من سوال می کنند که، “آیا سرنوشت به انتخاب ما بستگی دارد یا شانس؟”. این مسئله تاحدود زیادی متناقض است. فرد سوال کننده باور دارد که سرنوشتی وجود دارد؛ و اینکه می تواند آن را با انتخاب های خود رقم بزند، یااینکه شانس آنرا تعیین می کند؛ سوال او این است که سرنوشت ما انسانها به شانس بستگی دارد یا به انتخاب های خودمان. برای درک این تناقض و بررسی عمیق تر این موضوع، ابتدا باید این واژگان را تعریف کنیم.
برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید
کلیک کنید – ادامه مطلب ..
۸ سوال برای شناخت بهتر دروغگو ها

برای هر کسی پیش میآید که گاهی دروغی بگوید. اگر چه این دروغ گفتن «بله» باشد وقتی که پاسخ درست «نه» است. اما آیا شما میتوانید بگویید چه موقع دیگران با شما صادق نیستند؟
برای هر کسی پیش میآید که گاهی دروغی مصلحتآمیز بگوید. اگر چه این دروغ گفتن «بله» باشد وقتی که پاسخ درست «نه» است و یا پنهان کردن حقیقتی برای رعایت احساسات دیگران باشد. اما آیا شما میتوانید بگویید چه موقع دیگران با شما صادق نیستند؟
برای خواندن دیگرمطالب به ادامه مطلب مراجعه کنید
کلیک کنید – ادامه مطلب ..
وقتی میخواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای.
به خاطر داشته باش که عشقهای به یادماندنی و دستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند.
وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
برای خواندن دیگر مطالب به ادامه مطلب بروید.
کلیک کنید – ادامه مطلب ..
سلام دوستان عزیز امید وارم روز خوبی را سپری کرده باشید امروز می خوام به شما خاطره شیرینمو تعریف کنم امید وارم خوب باشه…………..!!!!!!!!!!!……….!!!!!!!!!!!!…….!!!!!!……….!!!!!!!
خوب اولین روزی که من می خواستم به مدرسه برم روزی مثل همین روز هابود البته با این فرق که اون وقت من ۶ ساله بود اما حالا ۱۳ ساله هستم….خوب اون روز من با کاکایم رشید جان رفتیم که ثبت نام کنیم… خوب اون روز رفتیم به کلاس آماده گی ثبت نام کردیم،…و ما رفتیم که صنف موپیدا کنیم که داشتیم می گذشتیم که یک بار در یک صنف از قوم ها ی خود دیدم و چون ما با هم بسیار دوست های خوب بودیم به همین خاطر به کاکایم گفتم که من هم به این صنف درس می خوانم ،… بعد کاکایم به من گفتند برو به همون صنف بشین و درس بخون خوب من هم رفتم،…بعد همون جا به درس خون دن شروع کردم،….. و وقتی که از مدرسه رخصت شدیم رفتم به طرف خانه …. خوب رسیدم که دیدم بابام با کاکایم دارن صحبت می کنند، و همین طوری که داشتند صحبت می کردن من از لای صحبت ها شون شنیدم که کاکایم می گفتند: من رامین را به صنف آماده گی ثبت نام کردم اما اونو به صنف اول بردم،… بعد بابایم پرسیدند چرا به صنف اول،….؟ بعد کاکایم گفتند من و رامین داشتیم از اونجا می گذشتیم که رامین یک بار چشمش به دوستاش افتاد ،بعد برام گفت من به همین صنف درس می خوانم برای همین من هم قبول کردم……… خوب این هم از این خاطره من،…. من می خوام یک کم دیگه سرتونو به درد بیارم ،……. وقتی که کتابچه هامون نصفه می شد نصفش پور می شد،…… ما بچه ها برای اینکه از دست این راحت بشیم نصف دیگر اش با الف پور می کردیم ویکی دیگه می خریدیم،…..خوب این کار ۲ فایده داشت ۱این که جدیدش رو می خریدیم ۲ از این که اسراف هم نمی کردیم،…. ما به یک تیر دو نشان می زدیم،………………..!!!!!!!!!!!!!!!!!!……………..!!!!!!!!!!!!
سلام این بار می خواهم شما را با جک های با مزه خود، بخندانم. امید وارم که خوش تون بیاید، ولذت کافی ببرین.
۱٫ سودا
خانم به شوهر:عزیزم برو از بازارسودا بیار.
شوهر به خانم:در بیرون باران می بارد،سگ هم به کوچه رفته نمی تواند.
خانم به شوهر:خوب اشکال ندارد سگ را با خودت نبر.
۲٫صرافی
فضل الله در صرافی کاکایش نشته بود، یک دهاتی از آنجا می گدشت دیددر دوکان غیر از پول چیز دیگری نیست،سوال کرد،در اینجاشما چی میفروشید؟فضل با خودش گفت:بیا این دهاتی را مسخره کنیم، به همین سبب گفت:خر میفروشیم.
دهاتی گفت :غیر از خود دیگر نمونه دارید.
۳٫سرویس
یک نفر دنبال سرویس می رفت،یک نفر برایش گفت:فلر نمی کنم که به این سرویس برسی،نفر گفت دعا کن که برسم،چونراننده آن سرویسمن هستم.
۴٫اشتها
میزبان:از مهمان پرسید:که اشتها دارید؟ مهمان گفت:من بیچاره درجهان همین چیز را ندارم.
۵٫داماد خوب
یک دختر یک روز دعا می کرد،گفت،خدا من چیزی برای خودم نمی خوام،فقط یک داماد خوب برای مادرم می خوام.
۶٫بازی فی نال
یک نفر پیش داکتر رفت و گفت،من هر شب خواب می بینم که همراه خر ها فوتبال بازی می کنم،کدام داروی چیزی نداری این درد من را دوا کنی؟تا بخورمواز این خواب ها دیگه نبینم،داکتر گفت:این دارو را بگیر و امشب بخور دیگه از این خواب ها نمی بینی،نفر گفت:داکتر صاحب نمیشه که صبا شب بخورم؟بخاطریکه امشت فی نال است.
خوب امید وارم که از این جک ها لذت کافی برده باشید. باز تا دیدار بعد .
۱٫کار تان را آغاز کنید،توانایی انجامش به دنبال می آید…
۲٫انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند…
۳٫کار بزرگ وجود ندارد،به شرطی که آن را به کار کوچکتر تقسیم کینم.
۴٫برای کسی که آهسته،آهسته می رود، هیچ راهی دور نیست..
۵٫امید،در مانی است که شفا نمی دهد،ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم…
۶٫به جایی که تاریکی را لعنت فرستید،یک شمع روشن کنید.
۷٫آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست خوردن را بی آموزید…
۸٫کسانی که در انتظار زمان نشسته اند،آنرا از دست خواهند داد…
۹٫اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید،آنها جلوی شما را خواهند گرفت!!!
۱۰٫اگر خود را برای آیندهآماده نسازید،بزودیمتوجه خواهید شد که متعلق به کذشته هستید…
اولین باری که با وبلاگ آشنا شدم روز اول عید قربان بود که با خانواده خود به خانه حاجی مامان خود رفتم، وقتی که می خواستیم به خانه های دیگر سر بزنیم ،بابای من به حاجی مامان من گفتند،که بیایین با هم به خانه های دیگرسربزنیم، حاجی مامان من گفتند، باشه،خوب خلاصه ما به بعضی از خانه های دیگر هم سر زدیم،تا وقتی که ظهر شد، بعدا ما می خواستیم بریم به خانه های خود ،بعدا حاجی مامان مه گفتند که شما هم بیایین به خانه ما نان بخوریم ،خلاصه اینکه ما رفتیم به خانه حاجی مامان ، بعدا دیدم که کاکا احسان من پشت کامپیوتر دارن کامپیوتر کار می کنند،من همین طور نگاه می کردم،که یک دفعه به کاکا احسان خود گفتم که چند سال طول می کشه که درس یک سایت ساختن رایاد بگیرم، کاکای من گفتند چرا می خوای یاد بگیری؟ من گفتم می خوام یکی بسازم. کاکای من گفتند خوب چرا وبلاگ نمی سازی؟ من گفتم خوب یاد ندارم. کاکا ی من گفتند که من می خواستم یک وبلاگ قبلا برای تو بسارم، اما به فکرم نماند، بعدا کاکای من گفتند می خوای وبلاگ چی بسازی؟ من گفتم که می خوام وبلاگ موزیک بسازم، بعدا کاکای من گفتند موزیک نمی خواد.بعد گفتند که چرا مثل وبلاگ من درست نمی کنی؟ من گفتم باشه، یک وبلاگ مثل وبلاگ خودتون برام درست کنید، بعدا این بود که کاکای من به من کار های وبلاگ را یاد دادند. تا به این روز که هم موزیک،هم نوشته و دیگر چیز هارا یاد گرفتم که در داخل وبلاگم بی اندازم.