<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وبلاگ رامین سلطانزاده</title>
	<atom:link href="http://ramin.sultanzada.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ramin.sultanzada.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Aug 2010 09:41:46 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.6</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>بعضی از حکایت های  ملانصرالدین</title>
		<link>http://ramin.sultanzada.com/?p=306</link>
		<comments>http://ramin.sultanzada.com/?p=306#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 09:41:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رامین سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ramin.sultanzada.com/?p=306</guid>
		<description><![CDATA[


حکایت  				هایی از ملانصرالدین

شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://persian-star.org/1389/4/14/01.jpg" alt="" width="292" height="408" /></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: right;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc3300;"><span style="font-size: 16pt; font-weight: 700;" lang="fa">حکایت  				هایی از ملانصرالدین</span></span></span></span></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #000080;">شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.</span></span></span></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #000080;"><br />
</span></span></span></p>
<h2><strong><span style="color: #ff0000;">برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید</span></strong></h2>
<p><strong><span style="color: #ff0000;"><span id="more-306"></span></span></strong></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc3300; font-size: medium;">خر گمشده</span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;">ملانصرالدین ده تا خر داشت. روزی سوار یکی از آنها شد و بقیه خرهایش را شمرد. اما هر چه می شمرد می دید یکی از آنها کم است. بالاخره چند باری هی سوار شد و هی پیاده شد و عاقبت از روی خر پایین آمد و گفت: خر سواری به گم شدن خر نمی ارزد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc3300; font-size: medium;">شراب گرم</span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;">از ملانصرالدین پرسیدند: شراب گرم را چه می نامند؟ ملانصرالدین گفت: گرم شراب. باز پرسیدند: اگر سرد باشد چی؟ ملا گفت: ما آن را زود می خوریم و مجال نمی دهیم که سرد شود.</span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc3300; font-size: medium;">ملای زرنگ</span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;">روزی چند تا بچه شیطان در کوچه ای سرگرم بازی بودند که چشمشان به ملانصرالدین افتاد. بچه ها با هم قرار گذاشتند که به هر دوز و کلکی شده کفشهای ملا را بدزدند. بعد رفتند کنار درخت تنومند و پر شاخ و برگی ایستادند و طوری که ملا بشنود گفتند: همه اهل محل می گویند تا به حال هیچ کس نتوانسته از این درخت بالا برود. ملا رفت جلو، نگاهی به درخت انداخت و گفت: اینکه کاری ندارد من خیلی راحت می توانم از آن بالا بروم. بچه ها گفتند: اگر راست می گویی برو بالا ببینیم. ملا کفشهایش را در آورد و گذاشت زیر بغلش و شروع کرد از درخت بالا رفتن. بچه ها گفتند: ملا! چرا کفشهایت را با خودت می بری؟ ملانصرالدین جواب داد: شاید آن بالا جایی بود که لازم شد کفش بپوشم.</span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc3300; font-size: medium;">ملای صرفه جو</span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;">روزی ملانصرالدین مردی را دید که دهانش باز است و دارد خمیازه می کشد. ملانصرالدین نزدیکش شد و در گوشش گفت: حالا که دهانت باز است عیال بنده را هم صدا کن.</span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc3300; font-size: medium;">دستمال</span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;">روزی ملانصرالدین دستمالش را گم کرده بود… نشسته بود و داشت  				گریه می کرد، دوستانش از او پرسیدند چرا گریه میکنی؟<br />
گفت: دستمالم را گم کرده ام!<br />
گفتند: مگر دستمال گران قیمتی بود؟<br />
گفت: نه ولی زنم گفته بود سیب بخرم و من هم برای این که یادم نرود  				گوشه ی دستمال را گره زدم، حال اگر از یاد ببرم چه کنم؟!</span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc3300; font-size: medium;">تخم مرغ</span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;">یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی را آورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!</p>
<p>ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند  				ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!<br />
ملا گفت: این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!</span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc3300; font-size: medium;">ملا در منبر</span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;">روزی ملانصرالدین بالای منبر رفت و یک آیه خواند: &#8220;و ما نوح را فرستادیم…&#8221; بعد هرچه کرد ادامه آیه را یادش نیامد تا اینکه یکی از حضار گفت: ملا معطلمون نکن. اگه نوح نمی یاد یکی دیگه رو بفرست!</span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc3300; font-size: medium;">الاغ و حاکم</span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;">الاغ ملانصرالدین روزی به چراگاه حاکم رفت. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت: ملا ماجرا را توضیح بده. ملا هم گفت: جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین می کنم و افسار به شما می بندم و شما حرکت می کنید. بین راه سگها به طرفتان پارس می کنند و شما رَم می کنید و به طرف چراگاه حاکم می روید. حالا انصاف بدید من مقصرم یا شما؟!</span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc3300; font-size: medium;">مسابقه اسب سواری</span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;">ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و ملا از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید ! پس آواز در داد: آهای! آهای …! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!</span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc3300; font-size: medium;">سن ازدواج</span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;">روزی از ملا پرسیدند: شما چند سالگی داماد شدید؟<br />
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده  				بودم!</span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><br />
</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ramin.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=306</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک طنز مدیر و منشی</title>
		<link>http://ramin.sultanzada.com/?p=300</link>
		<comments>http://ramin.sultanzada.com/?p=300#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 09:04:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رامین سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اس ام اس وجوك]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ramin.sultanzada.com/?p=300</guid>
		<description><![CDATA[

برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید  بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو  روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو  روبراه کن
معشوقه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://www.fun-fa.com/images/uploads/Modir-Monshi.jpg" alt="" /></p>
<p style="text-align: center;">
<h2 style="text-align: right;"><strong><span style="color: #ff0000;">برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید</span></strong></h2>
<p><span id="more-300"></span></p>
<p><span><span style="font-size: 9pt; font-family: tahoma; color: #000000;"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید  بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن</p>
<p>منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو  روبراه کن</p>
<p>شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو  روبراه کن</p>
<p>معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام  هفته مشغولم نمیتونم بیام</p>
<p>پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز  بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم</p>
<p>پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو  لغو کن من با نوه ام سرم بنده</p>
<p>منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه</p>
<p>شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه  نمیتونم ببینمت</p>
<p>معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس  دارم میام که بریم سر درس و مشق</p>
<p>پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش  عوض شد و میاد</p>
<p>مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض  شد حاضر شو که بریم مسافرت . . .</span></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ramin.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=300</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کاریکاتور آدم های مشهور</title>
		<link>http://ramin.sultanzada.com/?p=293</link>
		<comments>http://ramin.sultanzada.com/?p=293#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 17:07:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رامین سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ramin.sultanzada.com/?p=293</guid>
		<description><![CDATA[
برای نگاه کردن بقیه عکس ها به ادمه مطلب بروید:

 










]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://up.iranblog.com/Files3/0fe70c2c6c3140dca0a8.jpg" alt="" width="325" height="458" /></p>
<h3><strong><span style="color: #ff0000;">برای نگاه کردن بقیه عکس ها به ادمه مطلب بروید</span></strong><span style="color: #ff0000;">:</span></h3>
<h3><span id="more-293"></span></h3>
<address style="text-align: right;"> </address>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://up.iranblog.com/Files3/f19d16684dc14c86b3a7.jpg" alt="" width="338" height="478" /></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://up.iranblog.com/Files3/43d4d973e7cc471fb845.jpg" alt="" width="335" height="472" /></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://up.iranblog.com/Files3/69fbed8ac1374973b633.jpg" alt="" width="319" height="451" /></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src=" http://up.iranblog.com/Files3/4328b42445b241e29099.jpg" alt="" width="311" height="439" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ramin.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=293</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زیبا ترین غار دنیا</title>
		<link>http://ramin.sultanzada.com/?p=287</link>
		<comments>http://ramin.sultanzada.com/?p=287#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 May 2010 14:21:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رامین سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هايم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ramin.sultanzada.com/?p=287</guid>
		<description><![CDATA[

موقعیت جغرافیایی
غار عظیم و زیبای کتله خور ۱۶۵ کیلومتری جنوب غربی شهر زنجان و در ۷ کیلومتری شهر گرماب و در دل کوه ساقیزلو که حدود ۲۰۰۰ متر ارتفاع دارد قرار دارد. این غار از شهرهای ؛ زنجان – بیجار – گرماب – همدان و کبودرآهنگ قابل دسترسی است  .

معنی کتله خور
واژه کتله خور به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://upload.iranblog.com/7/1273938388.jpg" alt="" width="342" height="238" /></p>
<p style="text-align: right;">
<h1><strong>موقعیت جغرافیایی</strong></h1>
<h3>غار عظیم و زیبای کتله خور ۱۶۵ کیلومتری جنوب غربی شهر زنجان و در ۷ کیلومتری شهر گرماب و در دل کوه ساقیزلو که حدود ۲۰۰۰ متر ارتفاع دارد قرار دارد. این غار از شهرهای ؛ زنجان – بیجار – گرماب – همدان و کبودرآهنگ قابل دسترسی است  .</h3>
<p style="text-align: right;">
<h1><strong>معنی کتله خور</strong></h1>
<h3>واژه کتله خور به صورت کلی معنی ندارد ولی با تجزیه کلمات آن ( کت + له + خور ) در زبان محلی معانی مختلفی از نام این غار تعبیر شده است مانند تپه خورشید ، روستای بدون خورشید ، و پستی بلندی های راحت و دنج که <strong>به نظر من روستای بدون خورشید</strong> درخور می باشد زیرا کمترین نورطبیعی در اعماق این غار وجود ندارد .</h3>
<p style="text-align: right;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ramin.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=287</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سیزده بدر امسال (۱۳۸۹)</title>
		<link>http://ramin.sultanzada.com/?p=284</link>
		<comments>http://ramin.sultanzada.com/?p=284#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Apr 2010 14:27:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رامین سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ramin.sultanzada.com/?p=284</guid>
		<description><![CDATA[سیزده بدر امسال خیلی خوش گذدشت اینقدر خوش گذشت که وقتی از سیزده امدیم،از پاهو پاچه افتاده بودم&#8230;.
خوب بیایین که داستانو از اول تعریف کنم،&#8230;این داستان از این قرار بود:روز سیزده بدر در روز جمعه افتاد و من با بعضی از دوستامون به فوتبال رفتیم اونجا دیگه تا تونستیم خودمونو خسته کردیم،بعد که می خواستیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سیزده بدر امسال خیلی خوش گذدشت اینقدر خوش گذشت که وقتی از سیزده امدیم،از پاهو پاچه افتاده بودم&#8230;.</p>
<p>خوب بیایین که داستانو از اول تعریف کنم،&#8230;این داستان از این قرار بود:روز سیزده بدر در روز جمعه افتاد و من با بعضی از دوستامون به فوتبال رفتیم اونجا دیگه تا تونستیم خودمونو خسته کردیم،بعد که می خواستیم به طرف خانه برویم،به سر راه مون یک تبنگ شور نخد فروشی خورد،ما هم که خیلی گرسنه بودیم گفتیم بیایین یک کم بخریم،در بین ما بچه ها یکی که اسمش <a href="http://www.kazemhafizi.blogfa.com/">کاظم حفیضی</a> بود گفت امروز همه تون مهمان من به شور نخد. ما هم که خیلی گرسنه بودیم گفتیم که باشه. بعد از این که ما خوریدم همه مون راهی به طرف خانه خود راهی شدیم ،بعد که من به خانه رفته بودم دیدم که همه خودشونو حاضر کردند که بریم به سیزده بدر بریم ،من گفتم من هنوز خودمو درست نکردم اما شما می خوایین بریم ،خلاصه من رفتم خودمو حاضر کردم و همه رقتیم به طرف سیزدهریال.. ما رفتیم و رسیدیم،در اون روز هوا هر به هر دقیقه عوض می شد،وقتی که هوا آفتابی می شد ما از کرمی می مردیم و وقتی که هوا ابری می شد ما همه به اندازه ای می لرزیدیم که به دیگرانی که هنوز نیامدند زنگ می زدیم و براشان می گفتیم همین طوری که میایین یک کوت هم به من هم بیاریم،در اون روز که همه  فامیل آمدند یکی از بچه ها که توپ اورد ،برایم گفت که بیا بریم توپ بازی کینم،من هم گفتم که باشه،ما رفتیم بازی کریدم نا وقتی نان ظهر درست شد ما فوتبال بازی می کردیم ،اما بعد از نان خیلی کیف داد، بعد از نان همه رفتن به بازی ،مثلا بابا هامون والیبال بازی می کردین ،بعضی از بچه ها کامره آورده بودند،و عکس کی گرفتن،و ما هم داشتیم فوتبال باززی می کردیم،از آخر که دیدیم باباها مون والیبالشون خیلی جالب شده ما هم رفتیم تماشاه چی شدیم، خلاصه اینقدر تماشاه کردیم که دلمون به سر امده بود و من گفتم که بیایین دوباره فوتبال کنیم ،گفتند که خوبه ما رفتیم و در بین ما چند نفر زیاد تر شدند و وقتی که مرد های بزرگ از والیبال خسته شدند ،آنها هم آمدند  و کفتند  که کا هم بازی کی کنیم اولش که ما گفتیم: نه ،نه،نه ،نه ما شما رو بازی نمی دیم ،هی می گفتیم که آخر ما رو مجبور کردند که آنها رو هم بازی بدیم،خوب خلاصه ما بچه ها و مردهای بزرگ یکی شدیم و چند تیم ساختیم،و شروع به بازی کردیم ،این بازی دیگه مثل بازی شبها برره بود ،واقعا  از فوتبال شبهای برره هم برره تر شده بود هی ما بازی می کردیم تا خسته شدیم،و همه رفتیم نشستیم بعد از مدتی ما هم از سیزده بر گشتیم، و همه مون خیلی خسته شده بودیم ،تا حدی خسته شدیم که تاروز بعدش هم تاثیر درد را در بدنمون حس می کردیم، این سیزده سیزده به یاد ماندنی برای من است ، و هیچ وقت من این سیزده رو فراموش نمی کنم&#8230;..</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ramin.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=284</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سال نو و بهار نو مبارک</title>
		<link>http://ramin.sultanzada.com/?p=276</link>
		<comments>http://ramin.sultanzada.com/?p=276#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Mar 2010 12:28:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رامین سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هايم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ramin.sultanzada.com/?p=276</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان عزیز ،سال نو۱۳۸۹ و نوروز نو  مبارک باشه،امید وارم که سال گدشته را به خوبی سپری کرده باشین،خوب اگر کسی هم که سال قبلی رو به خوبی سپری نکرده ،پس کوشش کنه که سال جدید رو به خوبی سپری کنه و سال قبلی رو جبران کنه،خوب با شروع شدن سال جدید مکاتب هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان عزیز ،سال نو۱۳۸۹ و نوروز نو  مبارک باشه،امید وارم که سال گدشته را به خوبی سپری کرده باشین،خوب اگر کسی هم که سال قبلی رو به خوبی سپری نکرده ،پس کوشش کنه که سال جدید رو به خوبی سپری کنه و سال قبلی رو جبران کنه،خوب با شروع شدن سال جدید مکاتب هم شروع شد ،با این کار شما دیگه  کم  وقت دارین که انترنت کار کنین، مگی همین طوری نیست.من که همین طوریم، وقتی که مکاتب شروع شد،من خیلی وقت ندارم که خیلی انترینت کار کنم.خوب از این حرف ها بگزریم ،باز هم سال نو مبارک باشه، امید وارم  این سال، سال خوبی سپری شود و ازاین سال خاطره های خوبی داشته باشین،&#8230;&#8230;به امید موفقیت بیشتر</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ramin.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=276</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روشهای جالب و فوق العاده خنده دار (طنز) برای با کلاس شدن</title>
		<link>http://ramin.sultanzada.com/?p=247</link>
		<comments>http://ramin.sultanzada.com/?p=247#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Feb 2010 05:35:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رامین سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اس ام اس وجوك]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ramin.sultanzada.com/?p=247</guid>
		<description><![CDATA[





فقط آ
ب معدنی بخورین چون کلاس داره !!!!
۲-    برای
هر ده انگشت خودتون انگشترهای نگین دار بخرین ( حالا هر رنگی ) چون کلاس داره !!!!
۳-    یکی دو تا از کتابهای پائولو کوئیلو رو بخونین و برای دیگرون تعریف کنین ( البته من خودم که سر در نمی آرم ولی مهم نیست ) مهم اینکه کلاس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src=" http://f.imagehost.org/0264/high_ba_class_dn.jpg" alt="" width="312" height="182" /></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://parstools.net/emails/100303/1267623021.png" alt="" /></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><span id="more-247"></span></p>
<p style="text-align: right;">
<p>فقط آ</p>
<p>ب معدنی بخورین چون کلاس داره !!!!</p>
<p>۲-    برای</p>
<p>هر ده انگشت خودتون انگشترهای نگین دار بخرین ( حالا هر رنگی ) چون کلاس داره !!!!</p>
<p>۳-    یکی دو تا از کتابهای پائولو کوئیلو رو بخونین و برای دیگرون تعریف کنین ( البته من خودم که سر در نمی آرم ولی مهم نیست ) مهم اینکه کلاس داره !!!!</p>
<p>۴-    سرپاچه ها</p>
<p>ی شلوارتون و آستینهای لباستون رو نخ ، نخ کنین ( حالا مهم نیست که بهتون بگن سرخپوست&#8230; ) مهم اینه که کلاس داره !!!!</p>
<p>۵-    شبا</p>
<p>نه روز عینک آفتابی به چشماتون بزنین ( مهم نیست هوا ابریه یا بارون میاد ) مهم اینه که کلاس داره !!!!</p>
<p>۶-    عکسه</p>
<p>ای دوران بچگیه خودتون رو قاب کنین بزنین به دیوار ( حالا اگه عکساتون خیلی بی ریخت بود مشکلی نیست از عکسهای دیگرون می تونید استفاده کنین ) آخه کی به کیه!! مهم اینه که کلاس داره !!!!</p>
<p>۷-    وقتی م</p>
<p>ی خواین از خونه برین بیرون هف هش تا کتاب بزگ و قطور بگیرید دستتون   ( هرچی کتابها بزرگتر باشه بهتره فکر اینو که دستاتون خسته میشه نکنین ) مهم اینه که کلاس داره !!!!</p>
<p style="text-align: center;">۸-    اگه پاچه های شلوارتون بلنده تاش بزنین (  البته دیگه الان تمام شلوارا کوتاه هستن ) مهم نیست که بهتون بگن داره میره فرش بشوره!! مهم اینه که کلاس داره !!!!</p>
<p style="text-align: center;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ramin.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=247</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا در زندگی احساس شادی نمی کنید؟</title>
		<link>http://ramin.sultanzada.com/?p=224</link>
		<comments>http://ramin.sultanzada.com/?p=224#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Feb 2010 05:11:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رامین سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هايم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ramin.sultanzada.com/?p=224</guid>
		<description><![CDATA[


آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد، تبسّم آسان است، امّا ارزش لبخند زمانی دو چندان است که در شرایط نابسمان و سخت نیز لبخند را بر لب داشته باشید!&#8221;
برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید.





 غم و اندوه حالتی است که به دلیل متمرکز شدن بر اشتباهات گذشته و آن چه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://img.tebyan.net/big/1385/04/98129451421769913480891342392551399467172.jpg" alt="" /></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: right;">
<span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد، تبسّم آسان است، امّا ارزش لبخند زمانی دو چندان است که در شرایط نابسمان و سخت نیز لبخند را بر لب داشته باشید!&#8221;</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"><span style="color: #ff0000;">برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید.</span></span></span></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"><span style="color: #ff0000;"><span id="more-224"></span></span></span></span></p>
<p style="text-align: right;">
<p><em><br />
</em></p>
<p style="text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="right"><em><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"> غم و اندوه حالتی است که به دلیل متمرکز شدن بر اشتباهات گذشته و آن چه در طول زندگی از دست داده ایم برایمان به صورت عادت در آمده است. </span></span></em></p>
<p style="text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="right"><em><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"> &#8220;تنها دلیل این که چرا شما هم اکنون، خوشی و سعادت را تجربه نمی کنید این است که فقط به آن چه که ندارید فکر می کنید و دائماً بر آنها تمرکز دارید&#8221;      &#8220;آنتونی دیملو&#8221;</span></span><span style="font-size: x-small;"> </span></em></p>
<p style="text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="right"><em><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"> غم و اندوه عادتیست که بر اساس آن دنیا را از دیدگاه کمبود و نقصان طبقه بندی می کنید و به طور مداوم به کمبود آن چه که خود را شایسته آنها می دانیم مثل، پول، سلامتی، عشق، دوستی و حتّی اوقات فراغت می اندیشید. بارها و بارها توّهماتی را در ذهن خود جای می دهید که احساس غم و اندوه می کنید. </span></span></em></p>
<p style="text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="right"><em><span style="font-size: x-small;"> </span></em></p>
<p style="text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="right"><em><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"> در حالی که می توانید شاد باشید اگر طبق آن جهان را از دیدگاه آن چه که دارید و آن چه درست است بنگرید. انسانهای شاد و خوشحال از نیروها، استعدادها و توانایی هایشان همیشه شاد و راضی هستند و خود را با دیگران مقایسه نمی کنند. آنها از نیروها، اموال و قدرت دیگران نمی هراسند و به آنها غبطه نمی خورند. شادی و خوشحالی در نتیجه به وجد آمدن از آن چه که هستید، آن چه که دارید، آن چه می توانید بشوید و برخورداری از این دانش که موجودی الهی هستید که همواره مورد رحمت بی کران خداوند است، حاصل می شود. </span></span></em></p>
<p style="text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="right"><em><span style="font-size: x-small;"> </span></em></p>
<p style="text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="right"><em><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"> غم و اندوه از قانون کمبود و نقصان نشأت می گیرد و با توجه به قانون وفور نعمت از جانب خداوند متعال که همیشه در دسترس شماست می توانید این حس را از بین ببرید. خداوند در همه جا و همه وقت همراه ماست و رحمت وی قلمرو خاصّی ندارید و شامل همه ی بنده هاست، وی هیچ استثنایی بین بنده های خود قائل نشده بلکه تنها خود ما هستیم که لیاقت استفاده از این نعمات را تعیین می کنیم. هرگز! هرگز! </span></span></em></p>
<p style="text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="right"><em><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"> در مقابل اندوه تسلیم نشوید. همواره حتّی در حال وقایع ناگوار و سختی ها، سپاسگزار خدواند باشید، چرا که پشت هر ابر سیاهی، نوری می تابد که ما از علّت و زمان آن آگاه نیستیم. تنها اوست که صلاح بنده ها را می داند، پس قضاوت نیز به عهده ی اوست. احساس حقارت نکنید و سعی کنید پرتوهای شادی و دوستی را از خود ساطع کنید، چهره ای عبوس نداشته باشید، با لبخند و رویی خوش در سیر زندگی و برخورد با دیگران، عشق و حسن نیّت خود را نسبت به هر موجود زنده ای نشان می دهید، شاید در ابتدا کمی سخت باشد، کافیست امتحان کنید!</span></span><span style="font-size: x-small;"> </span></em></p>
<div><em><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Tahoma;" dir="rtl" lang="FA"> &#8220;پروردگارا یاری ام ده تا در دل های  							غمگین، بذر شادمانی بکارم&#8221;  فرانسیس مقدّس</span></span></em></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ramin.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=224</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اس ام اس های عاشقانه</title>
		<link>http://ramin.sultanzada.com/?p=216</link>
		<comments>http://ramin.sultanzada.com/?p=216#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 13:41:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رامین سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اس ام اس وجوك]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ramin.sultanzada.com/?p=216</guid>
		<description><![CDATA[لحظه ی پاک نیایش دارم از خدا یه خواهش ، بر سر دل های سوخته بکشه دست نوازش .




برای خواندن این اس ام اس ها به ادامه مطلب بروید.






حتی اگه دیدن تو برام بشه غیر محال ، مهم اینه دوست دارم ، فاصله ها رو بی خیال .
&#8212;&#8212;- &#124; اس ام اس عاشقانه  &#124; &#8212;&#8212;-
پرواز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: Arial; font-size: small;"><strong>لحظه ی پاک نیایش دارم از خدا یه خواهش ، بر سر دل های سوخته بکشه دست نوازش .</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: Arial; font-size: small;"><strong><br />
</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><img src="http://kamyabtareen.com/uploads/thumbs/1249674875_j0xr1e.gif" alt="" width="335" height="335" /></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: right;"><strong>برای خواندن این اس ام اس ها به ادامه مطلب بروید.</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><span id="more-216"></span></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: center;">حتی اگه دیدن تو برام بشه غیر محال ، مهم اینه دوست دارم ، فاصله ها رو بی خیال .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>پرواز که می کنی به جایی که می خواهی می روی ، پرتاب که می شوی به جایی که می خواهند تو را می برند ، پس پرواز کن تا به جایی که می خواهی بروی .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>باران باش و ببار و نپرس پیاله های خالی از آن کیست !</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>قلکمو میشکنم با نصف پولش نازتو میخرم ، با نصف دیگش مداد رنگی تا نازتو بکشم .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>اگر شبی از شبای زمستانی مسافری به عنوان گرمای نگاهت به تو پناه آورد تنهایش نگذار ، شاید در گرمترین روزهای تابستان به خنکیه ی لبخندش محتاج شوی .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>غمگینو بی قرارم ، غمگین تر از بهارم ، وقتی تو رو ندارم ، نفرین به هرچی دارم .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>این پیام تقدیم به کسی که نامش در بهار من ، یادش در اندیشه ی من ، عشقش در قلب من و دیدارش آرزوی من است .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>فریاد زدم بدونی بیزارم از جدایی ، دلم برات تنگ شده عزیز دل کجایی ؟</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>اگر شب های من روشن ، تویی فانوس شبهایش ، اگر حرفی زنم از گل ، تویی معنا و مفهومش ، اگر من عاشقم عشقم تو هستی ، اگر من شاعرم شعرم تو هستی .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>دوست عزیزم هروقت تونستی برف رو سیاه کنی ، کلاغ را سفید ، هروقت تونستی آتش را ببوسی ، در آب نفس عمیق بکشی ، هروقت تونستی اشک سنگ رو ببینی ، شادیه غم را ببینی ، اون موقع من تو را فراموش خواهم کرد .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>تو را با غیر خود می بینم صدایم در نمی آید ، دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید ، نشستم باده خوردم خون گریستم کنجی افتادم ، تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>شب ها که بغض می کنی دنیا سکوت می کنه ، زمان به صفر می رسه زمین سقوط می کنه .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>لحظه ی پاک نیایش دارم از خدا یه خواهش ، بر سر دل های سوخته بکشه دست نوازش .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>به یاد آرزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>من ساده رو بگو دل به کسی باخته بودم ، روی دریا خونه ای مقوایی ساخته بودم .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>زار و خسته دل شکسته ، بینوا فرهاد من ، مرغ آین کی به شیرین میرسه ، فریاد من .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>من و تو ایم دو پژمرده گل میان کتاب ، من و تو ایم دو دلبسته از قدیم به هم ، شبیه یکدیگریم و چقدر دلگیر است ، شبیه بودن گلهای بی شمیم به هم ، من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم ، من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم ، بیا شویم چو خاکستری رها در باد ، من و تو را برساند مگر نسیم به هم !</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>بینند همه هلال و من ابرویت ، گیرند همه روزه و من گیسویت ، در دایره ی دوازده ماه تمام ، یک ماه مبارک است آن هم رویت .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>حلالم کن اگر دوری اگر دورم ، اگر با گریه می خندم حلالم کن که مجبورم ، نگو عادت کنم بی تو که می دونی نمی تونم ، که می دونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>حال من دست خودم نیست / دیگه آروم نمیگیرم</p>
<p>دلم از کسی گرفته / که میخوام براش بمیرم . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>ما را که بجز توبه شکستن هنری نیست / با زاهد بی مایه شکستن ثمری نیست</p>
<p>برخیز جز این چاره نداری که در این حال / جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>بعضیا میگن دنیا ارزشش رو نداره ! مگه میشه دنیایی که تو رو داشته باشه بی ارزش بشه !</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>تو مانند کبوتر ها نجیبی ٬ تو مثل داستانهای عجیبی</p>
<p>گناه من چه بود که گفتی ٬ از این پس از نگاهم بی نصیبی . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>کاش تو چایی بودی و من قند !</p>
<p>تا خودم رو فدات میکردم تا تلخی روزگار رو حس نکنی !</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب های بارانی از یاد میرود</p>
<p>این است حکایت آدم ها ، فراموشی . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت</p>
<p>خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>یادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرین برای همه ی عمر . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>باز کن ار سر گیسویم بند / پند بس کن که نمیگیرم پند</p>
<p>در امید عبثی دل بستن / تو بگو تا به کی آخر ، تا چند . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یارترین / سینه را ساختی ز عشقش سرشار ترین</p>
<p>آنکه میگفت منم بهر تو غمخوار ترین / چه دل آزارترین شد ، چه دل آزارترین . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>تو را دوست داشتن برای من عبادت است</p>
<p>از تو دور بودن برای من قیامت است</p>
<p>آزادی عشق تو برای من حاجت است</p>
<p>دیدن رخ ماهت برای من زیارت است . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>هرز گاهی دریا هوس میکنه به ساحل سری بزنه</p>
<p>براش مهم نیست ساحل دستشو میگیره یا نه</p>
<p>مهم اثبات وفاداری دریاست . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>عشق طوفانی بگذشته او ، در دلش ناله کنان میمیرد</p>
<p>چون غریقی است که با دست نیاز / دامن عشق تو را میگیرد . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>یک سبد درد ، یک گلدان مرگ ، و لباسی سفید برای جشنی بزرگ</p>
<p>خواه ناخواه همه دعوت میشویم . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>کاش میشد در غروب آفتاب ، بی صدا با سایه ها کوچید و رفت . . .</p>
<p>&#8212;&#8212;- | اس ام اس عاشقانه  | &#8212;&#8212;-</p>
<p>عشق توئی عاشق منم ٬ دریا توئی قایق منم</p>
<p>اگر دزدیدند قایقت را ٬ غم مخور ٬ سارق منم !!</p>
<p style="margin: 0px; padding: 0px 0px 15px; text-align: right;">
<p style="margin: 0px; padding: 0px 0px 15px; text-align: center;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ramin.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=216</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جوک های خنده دار</title>
		<link>http://ramin.sultanzada.com/?p=210</link>
		<comments>http://ramin.sultanzada.com/?p=210#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 11:58:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رامین سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اس ام اس وجوك]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ramin.sultanzada.com/?p=210</guid>
		<description><![CDATA[
برای خواندن جوک ها به ادامه مطلب مراجعه نمایید.
 




حیف نون آرپیجی رو بر عکس گذاشته بوده روی شونش. شلیک می کنه، بر می گرده می بینه همه ی خودی ها مُردن! می گه ببین خودی ها رو که این جوری کرده با دشمن چه کار کرده!
حیف نون سوار تاکسی میشه در رو نمی بنده. راننده می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://www.pouyan.ws/photos/misc/bamshad-01.jpg" alt="" /></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000; font-size: medium;">برای خواندن جوک ها به ادامه مطلب مراجعه نمایید.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000; font-size: medium;"> </span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000; font-size: medium;"><span id="more-210"></span></span></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: right;">
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><span style="font-family: Arial; font-size: small;">حیف نون آرپیجی رو بر عکس گذاشته بوده روی شونش. شلیک می کنه، بر می گرده می بینه همه ی خودی ها مُردن! می گه ببین خودی ها رو که این جوری کرده با دشمن چه کار کرده!<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">حیف نون سوار تاکسی میشه در رو نمی بنده. راننده می گه: در رو ببند. حیف نون می گه: زرنگی؟ می خوای دربست حساب کنی؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">دیوانه اولی: کی اومدی؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />دیوانه دومی: پس فردا.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />دیوانه اولی: پس فردا که هنوز نیومده.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />دیوانه دومی: می دونم چون کار داشتم، زودتر اومدم.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">پسرى براى هدیه تولدش از پدرش تقاضاى یک هفت تیر واقعى داشت.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />پدر: چى؟ عقل از سرت پریده؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />پسر: من یک هفت تیر درست و حسابى واقعى مى‏خواهم که بتوانم با آن خوب شلیک کنم.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />پدر: دیگه بسه، حرف حرفه منه یا حرف تو؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />پسر: البته تو پدر، اما اگر یک هفت تیر واقعى داشتم…<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p><span style="word-spacing: 0px; font-family: Tahoma; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; font-size: 19px; line-height: 22px; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; text-transform: none; color: #000000; text-indent: 0px; white-space: normal; letter-spacing: normal; border-collapse: collapse; text-align: justify; orphans: 2; widows: 2;"> </span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><span style="font-family: Arial; font-size: small;">حیف نون تلویزیونشو می ذاره زیر آفتاب تا برفک هاش آب شه.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">حیف نون باباش می میره. بهش می گن مراسم نمی گیری؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />می گه نه، به جاش می ریم مسافرت!<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">برنده جایزه نوبل ادبیات در زمان تقدیم جایزه خود به همسرش گفت:<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />&#8220;این جایزه را به همسر عزیزم تقدیم می کنم که با نبودنش باعث شد من بتوانم این کتاب را تمام کنم!&#8221;<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">بچه ای که گم شده بود می ره پیش پلیس می گه: ببخشید شما خانومی رو ندیدید که من پیشش نباشم؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">حیف نون به اتاق رئیسش رفت و گفت: آقای رئیس! من برای ازدواج دو روز مرخصی می خوام.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />رئیس گفت: شما که یک هفته تعطیلی داشتین چرا ازدواج نکردین؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />حیف نون گفت: آخه نمی خواستم تعطیلاتم رو خراب کنم!<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">حیف نون می ره دستشویی عمومی، طولش می ده وقتی بیرون میاد بیرون بهش می گن خسته نباشید، حیف نون می گه شیرین کام باشید!</span><span style="font-family: Arial; font-size: small;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p><span style="word-spacing: 0px; font-family: Tahoma; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; font-size: 19px; line-height: 22px; font-size-adjust: none; font-stretch: normal; text-transform: none; color: #000000; text-indent: 0px; white-space: normal; letter-spacing: normal; border-collapse: collapse; text-align: justify; orphans: 2; widows: 2;"> </span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><span style="font-family: Arial; font-size: small;">پسر کوچکى از مادرش پرسید: وقتى که من به دنیا آمدم تو کجا بودى؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />در بیمارستان عزیزم.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />پدرم کجا بود؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />البته در دفتر کارش.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />پدربزرگ و مادر بزرگ؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />خانه خودشان، کجا مى‏خواستى باشند؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />پسر بچه غرغر کنان گفت: همیشه همین طور است، هر وقت به خانه مى‏آیم، کسى نیست.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">به حیف نون می گن به زنبورهایی که از کندو محافظت می کنن چی می گن؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />حیف نون می گه: خسته نباشید!</span><span style="font-family: Arial; font-size: small;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">به حیف نون می گن با آش جمله بساز. می گه: محمدی آش صلوات!<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">گدایى با حالت گریان و نزار به خانمى گفت: شما باید موقعیت مرا درک کنید. خیلى بدبختم، پدر معتاد، مادر مریض، بچه‏هاى گرسنه.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما کى هستید؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />من پدر خانواده ‏ام.<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /></span></p>
<p style="margin: 0px; padding: 15px 0px 3px; overflow: hidden; clear: both; display: block; line-height: 1.2em; text-align: right; outline-style: none;"><br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" /><span style="font-family: Arial; font-size: small;">کشیشى سر کلاس درس از بچه‏ ها پرسید: باید چه کار کنید تا گناهان شما بخشوده شود؟<br style="line-height: 1.2em; outline-style: none;" />پسرکى از ته کلاس: باید گناه بکنیم آقاى کشیش.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ramin.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=210</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
