سیزده بدر امسال (۱۳۸۹)
سیزده بدر امسال خیلی خوش گذدشت اینقدر خوش گذشت که وقتی از سیزده امدیم،از پاهو پاچه افتاده بودم….
خوب بیایین که داستانو از اول تعریف کنم،…این داستان از این قرار بود:روز سیزده بدر در روز جمعه افتاد و من با بعضی از دوستامون به فوتبال رفتیم اونجا دیگه تا تونستیم خودمونو خسته کردیم،بعد که می خواستیم به طرف خانه برویم،به سر راه مون یک تبنگ شور نخد فروشی خورد،ما هم که خیلی گرسنه بودیم گفتیم بیایین یک کم بخریم،در بین ما بچه ها یکی که اسمش کاظم حفیضی بود گفت امروز همه تون مهمان من به شور نخد. ما هم که خیلی گرسنه بودیم گفتیم که باشه. بعد از این که ما خوریدم همه مون راهی به طرف خانه خود راهی شدیم ،بعد که من به خانه رفته بودم دیدم که همه خودشونو حاضر کردند که بریم به سیزده بدر بریم ،من گفتم من هنوز خودمو درست نکردم اما شما می خوایین بریم ،خلاصه من رفتم خودمو حاضر کردم و همه رقتیم به طرف سیزدهریال.. ما رفتیم و رسیدیم،در اون روز هوا هر به هر دقیقه عوض می شد،وقتی که هوا آفتابی می شد ما از کرمی می مردیم و وقتی که هوا ابری می شد ما همه به اندازه ای می لرزیدیم که به دیگرانی که هنوز نیامدند زنگ می زدیم و براشان می گفتیم همین طوری که میایین یک کوت هم به من هم بیاریم،در اون روز که همه فامیل آمدند یکی از بچه ها که توپ اورد ،برایم گفت که بیا بریم توپ بازی کینم،من هم گفتم که باشه،ما رفتیم بازی کریدم نا وقتی نان ظهر درست شد ما فوتبال بازی می کردیم ،اما بعد از نان خیلی کیف داد، بعد از نان همه رفتن به بازی ،مثلا بابا هامون والیبال بازی می کردین ،بعضی از بچه ها کامره آورده بودند،و عکس کی گرفتن،و ما هم داشتیم فوتبال باززی می کردیم،از آخر که دیدیم باباها مون والیبالشون خیلی جالب شده ما هم رفتیم تماشاه چی شدیم، خلاصه اینقدر تماشاه کردیم که دلمون به سر امده بود و من گفتم که بیایین دوباره فوتبال کنیم ،گفتند که خوبه ما رفتیم و در بین ما چند نفر زیاد تر شدند و وقتی که مرد های بزرگ از والیبال خسته شدند ،آنها هم آمدند و کفتند که کا هم بازی کی کنیم اولش که ما گفتیم: نه ،نه،نه ،نه ما شما رو بازی نمی دیم ،هی می گفتیم که آخر ما رو مجبور کردند که آنها رو هم بازی بدیم،خوب خلاصه ما بچه ها و مردهای بزرگ یکی شدیم و چند تیم ساختیم،و شروع به بازی کردیم ،این بازی دیگه مثل بازی شبها برره بود ،واقعا از فوتبال شبهای برره هم برره تر شده بود هی ما بازی می کردیم تا خسته شدیم،و همه رفتیم نشستیم بعد از مدتی ما هم از سیزده بر گشتیم، و همه مون خیلی خسته شده بودیم ،تا حدی خسته شدیم که تاروز بعدش هم تاثیر درد را در بدنمون حس می کردیم، این سیزده سیزده به یاد ماندنی برای من است ، و هیچ وقت من این سیزده رو فراموش نمی کنم…..